مؤلف مجهول

47

هفت كشور و سفرهاى ابن تراب ( فارسى )

بيت تن در مده چو مردم بىدل به هر غمى * بشناس قدر خويش كه تو جان عالمى ولى تو هنوز كوچكى و گرم و سرد جهان نديده‌اى و كام و ناكام ايّام نچشيده [ اى ] و سفر رياضت بسيار دارد و مشقّت بىشمار در مسافرت مندرج است و جثهء « 1 » تو تاب و طاقت تحمّل سفر ندارد و حالا گوشه‌اى [ و ] توشه‌اى دارى . مناسب آن است كه اين هوا را از سر بيرون آرى و پاى در دامن قناعت پيچيده عالم را به نظر خيال بينى و خاطر ازين انديشهء محنت انجام فارغ ساخته در بيت الفراغت بنشينى و اين رباعى را خواند : بيت ديروز مسافرى رسيد از ره دشت * گفتا كه چه گويم كه چه بر من بگذشت آن كس كه بود در وطن خويش به كام * بيهوده چرا گرد جهان بايد گشت [ ماهور و خوش الحان ] اما بنده به قول پيشرو عمل ننموده آهنگ سفر كردم . چون از خانه [ 140 ب ] بيرون آمدم آواز زنگولهء كاروان از گوشه [ اى ] به گوش من رسيد . معلوم كردم كه راحلهء ديار عجم بود كه عزيمت ملك خويش داشت . من فرصت غنيمت شمرده همراه شدم و پگاه به قريه‌اى رسيديم كه آن را كوشك‌آباد مىگفتند . مرغزارى كه مزرع سبز فلك « 2 » ازو خجلت بردى و طاووس خوش‌خرام بوستان ارم آرزوى آن كردى . كاروان نزول كرد . من هم گوشه‌اى گرفتم و به لطافت هواى سفر . . . « 3 » يازيده به اطراف و جوانب نگاه مىكردم و به عمرى كه در گوشهء كاشانهء اقامت گذشته بود تأسف مىخوردم كه ناگاه از دنبال كاروان پياده [ اى ] پيدا شد كه پيك دورگرد خيال را نزديكى او مجال نبودى ، و تير تيزرو كمان وهم را به نشان مقدم او رسيدن خيال ننمودى . « 4 » چون به قافله رسيد از همه كناره كرده پيش من آمد . جوانى ديدم در

--> ( 1 ) . اصل : جسته . ( 2 ) . محتمل است كه نظرش به شعر حافظ بوده . ( 3 ) . ظاهرا كلمه‌اى افتاده است ، شايد دست ؟ ( 4 ) . اصل : نمودى .